فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

916

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

گنجشك . النُّصْتَة : اسم است از ( النَّصْت ) . نَصَحَ - - نَصْحاً و نُصْحاً و نَصَاحَةً و نِصاحَةً و نَصَاحِيَّةً فلاناً و لفلانٍ : او را پند داد ، به او اخلاص و دوستى نمود ؛ « لا أريد مِنْكَ نُصْحاً و لا انتصاحاً » : نميخواهم كه مرا نصيحت كنى و پند دهى ، - نَصْحاً و نُصُوحاً الشيءُ : آن چيز خالص و پاك شد ، بىآلايش شد ، - تْ توبتُه : توبهء او از هر گونه لغزش پاك و خالص شد ، - العملَ : در كار اخلاص ورزيد ، - العسلَ : عسل را تصفيه كرد ، - الغَيْثُ البلدَ : باران شهر را آبيارى كرد و سبز و خرم نمود ، - الثّوبَ : جامه را دوخت . نَصِحَ - - نَصَاحَةً : چاق و فربه شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . نَصَرَ - - نَصْراً ه : او را يارى كرد ، - ه من و على عدوِّه : او را بر دشمنش يارى كرد ، او را از دشمنش نجات داد ، - فلاناً : به او بخشيد و عطا كرد ، - الغيثُ الأرضَ : باران زمين را پر بركت نمود . نُصِرَ - تِ الأَرضُ : بر روى زمين باران آمد . نَصَّرَ - تَنْصِيراً [ نصر ] ه : او را نصراني ( مسيحي ) كرد . اين كلمه به معناى ( عَمَّدَه ) نيز مىآيد . النَّصْر - مص ، يارى كنندگان ، جمع ( الناصِر ) است ، باران . النَّصْرَانُ : نصراني . النَّصْرَانَة : مؤنث ( النَّصْران ) است . النَّصْرَانِيّ - ج نَصَارَى : منسوب به شهر ( الناصرة ) است ، پيرو دين مسيح . النَّصْرانيَّة : مؤنث النَّصْراني است ، دين مسيح ، مسيحيگرى . النُّصْرَة : يارى و كمك رساني ، باران پر دامنه و بسيار . النَّصْرَة : اسم مرّه از ( نَصَرَ ) است ، باران كافى و بسيار . نَصَّص - تَنْصِيصاً [ نصّ ] المتاعَ : متاع را بر روى هم چيد و انباشت ، - فُلانٌ : در گفتار خود مبالغه نمود ، - غريمَه : با بدهكار خود مناقشه و با اصرار مطالبه نمود . نَصَعَ - - نُصُوعاً و نَصَاعَةً الشيءُ : آن چيز خالص بود ، - نُصُوعاً الأمرُ : امر واضح و آشكار شد ، - اللَّونُ : رنگ بسيار سفيد شد ، - الشّاربُ : تشنگى نوشنده بر طرف شد ، - بالحقّ : به حق اقرار و اعتراف نمود و آن را تأديه كرد ، - تِ الأُمُّ به : او را مادرش زائيد . النُّصْع : مرادف ( النَّصْع ) است . النَّصْع : هر پوست و يا جامه كه بسيار سفيد باشد . النِّصْع : مرادف ( النَّصْع ) است . النِّصَع : به معناى ( النّطَع ) است و عبارت از تخته پوستى است كه براى بريدن سر يا شكنجهء محكوم در زير او ميگسترانند . نَصَفَ - - نَصْفاً ه : به نيمهء آن رسيد ، - نِصْفاً و نَصَافاً و نِصَافاً و نَصَافَةً و نِصَافَةً الرجُلَ : به آن مرد خدمت كرد ، - نَصْفاً و نَصَافَةً و نِصَافَةً الشيءَ : نيمى از آن چيز را گرفت ، - القومَ : نيمى از آن قوم را گرفت ، - الشيءَ بين الرجُلَيْنِ : آن چيز را ميان آن دو مرد به دو نيم تقسيم كرد ، - القدحَ : نيمى از نوشيدنى در قدح را آشاميد ، - نُصُوفاً النَّخْلُ : قسمتى از خرماى نخل سرخ شد و قسمتى ديگر از آن سبز ماند . نَصَّفَ - تَنْصِيفاً [ نصف ] الشيءَ : آن چيز را دو نيم كرد ، نيمى از آن را گرفت ، - النّهارُ : نيمهء روز شد ، - رأسُ فلانٍ : نيمى از سر او سفيد و نيم ديگر سياه شد ، - الرّجُلُ : مرد كاملى شد گوئيا به نيمى از عمر خود رسيد ، - النخل : نيمى از خرماى نخل سرخ شد و نيمى ديگر سبز ماند . النُّصْف : يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى ، ج أنصاف ، انصاف و عدالت . النَّصْف : مرادف ( النُّصْف ) است . النِّصْف : يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى ، ج أَنْصَاف ، انصاف و عدالت ، - رجُلٌ نِصْفٌ « : مرد ميان سال و ميانه قد و قامت . و همچنين » امرأةٌ نِصْفٌ و رجالٌ اوْ نِسَاءٌ نِصْفٌ « : زن يا مردان يا زنان ميان سال يا ميان قد و قامت . كاربرد اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث با لفظ مفرد يكسان است . النَّصَف : انصاف و عدالت ، - ج نَصَفُون و انْصَاف : شخص ميان سال ، - ج نُصْف و نُصُف و انْصَاف : زن ميان سال . النَّصْفَى : مؤنث ( النَّصْفَان ) است كه دربارهء ظرف و مانند آن به كار مىرود . النَّصْفَانُ - من الآنية و نحوها : ظرفى كه آب به نيمهء آن رسيده باشد . النَّصَفَة : عدل و انصاف . النِّصْفِيَّة - « نِصْفِيَّةُ الأَجْنِحَة » ( ح ) : نوعى از حشرات است كه چهار بال دارد و از گياهان تغذيه مىكند . نَصَلَ - - نَصْلًا السهمَ : بر تير پيكان قرار داد ، - السّهمُ : تير در پيكان قرار گرفت ، - - نَصْلًا و نُصُولًا من كذا : از چيزى بيرون آمد ، - - تِ اللَّحيةُ : رنگ حناى ريش از بين رفت ، - تِ اللَّسْعةُ او الحُمَةُ : زهر گزيدگى بدر شد و اثر آن از بين رفت ، - تِ النّاقةُ : ماده شتر از ساير شتران جلو رفت و بر آنها سبقت گرفت ، - من بين الجبال : از ميان كوهستان ظاهر و آشكار شد ، - بِحقِّي صاغراً : حق مرا به زور بيرون كرد . نَصَّلَ - تَنْصِيلًا [ نصل ] السهمَ : بر تير پيكان قرار داد . النَّصْل - مص ، - ج نِصَال و أَنْصَلُ و نُصُول : سر نيزه و پيكان و تيغهء چاقو . و گاهى بر شمشير نيز اطلاق مىشود ؛ نصلُ الرأسِ « قسمت بالاى سر ؛ » مِعْوَلٌ نَصْلُ « كلنگى كه از دسته اش بيرون افتد . النَّصْلانِ : نوك نيزه و آهن بن نيزه . النَّصْلَة : به معناى ( النَّصْل ) است ولى اخص از آن است . النَّصْنَاص - [ نصنص ] : « حَيَّةٌ نَصْنَاصٌ » : مارى كه بسيار حركت كند و تكان خورد . نَصْنَصَ - نَصْنَصَةً [ نصنص ] البعيرُ : شتر زانوهايش را بر زمين استوار كرد و براى برخاستن حركت كرد ، - الشيءَ : آن چيز را